خاطرات یک دیوانه
هایکو !!!!
شاید زیادت میکند مارا این همه !
شاید از ما گذشته است آن همه !
مگر میشود در نهایت ِ هرچه هست گم شد و صبور !
انسانی مگر بیاید دوباره ! زاده شود شاید یکباره !
اذان میگوید ! پیرمرد ِ شانه فروش ِ محله !
ماتحت میگرداند ! میرقصد شاید در خیابان !
هوویمان شده است این همه رنگ ! این همه رنگارنگ ! این بوقلمون ِ بی رنگ!!!!!!
.....
خواهم آمد بنده !
و درختی خواهم کاشت ! بی بر !
دگرباره درخت ِ دگری !
سوسک خواهم کرد ! هرچه رنگ ! هرچه زنگ !
هرچه بود ! هرچه سود !
هیچیک سخن نگفتند !
نه میزبان ! نه مهمان ! و نه گلهای ِ داوودی !!!!!!
شاورما !!!!
دین افیون ملتها و دولت هاست !!!!!
و چه سالهاست که در رگانمان تزریق میشود !!!!!!
اینقدر معتادیم که از وافور هم گذرانده ایم !!!!
.................
در ماتحتم پایکوبیت !
در درونم بسیار جشن است !
آلتم از من جداست !
و سلیته خانم همسایه هنوز در کف ِ من است !
........
پدرم مرده است ! دیگر با من نمیخوابد !!!!
آیدا فرشته وار هرشب به افکارم هجوم میبرد !
من هنوز بیکارم !
میبافم اینروزها !
افکارم را با حرفهای رکیک !
زندگیم را با گه !
......
خوابی دیدم ! دیشب یا پار یا پیرار ! خاطرم نیست !
در جشن مهرگان ! همه ی مغان در دورم !
دستانشان تا آرنج به خون آلوده !
و ماتحت من تا آنجا که یادم هست ! باز ِ باز بوود !
آنقدر که هورامزد در من میشد و برون !
دلم گرفته بود ! بوی نا و دود و سوختن ِ این تن ِ تهی !
همه دنیا آلتشان را به سویم میکنند نشانه !
شلیک میکنند به یکباره !
و من میدوم در تمامی ِ این گذرگاه بیچاره !
نفس نفس میزند این تن ِ پاره پاره !
نه ! من شاعر نیستم !
این است تمام ِ خاطرات یه دیوونه ی بیکاره !!!!!!!!!!
حال ٍ بی حال !!!!
گذشته :
من در نتیجه ی یک سکس نه چندان خوب ! ( ناراضی بودن مادر ! یا خستگی ِ پدر !) به دنیا آمدم !
کودکی سربه زیر و شرمسار ! کتک خورم ملس بود بسیار !
در نوجوانی و جوانی دچار سرخوردگی ِ جنسی بودم ! مدام استمنا میکردم !
در دانشگاه ناموفق بودم ! اخراچ شدم !
با بدبختی تمام کاری جستم ! بیگاری شاید !
هنوز سربار ِ پدر و مادر بودم !
به بازی ِ سربازی رفتم ! بازگشتم !
زنم دادند ! و من هنوز استمنا میکردم !
وقتی در سفر بودم ! زنم با مرد بقال خوابید ! مادرم گفت !
بازگشتم ! هیچ نگفتم ! خندیدم !
مرد بقال هر روز به خانه ما میآمد ! قصاب را هم با خودش میآورد ! هر شب هم !
تا چندی صاحب خانه هم آمد ! او هم میآمد !
هرکس مرا در کوچه میدید میخندید ! و من شاد از شادی ِ مردم !
۲ سال بدین منوال گذر کرد ! من پولدار شدم !
مرد بقال مرد ! قصاب هم پروستات گرفت !
حال :
من بسیار پولدارم !
همه در جلویم خم و راست میشوند و من خجالت میکشم !
زنم به هرچه میخواست رسید !
و من هنوز استمنا میکنم !
ولی فرزندان ِ زیادی دارم ! این هم از لطف خداست که من فقط یکبار ! آنهم شب عروسی با زنم خوابیدم ! ولی این همه لطف خدا !!!!!!!!!!!!!!!
آینده :
تا کنون که خدا به من لطف داشته ! از این به بعد هم دارد حتما !!!!!!
دگردیسی !!
این روزها با ماتحتم باخ میزنم !!
دیشب شعری عاشقانه سرودم !!!!
ناتوان از نوشتن و بی امید به خاطر ِ خرابم سپردمش !!
گمش کرد امروز ! حیف شد ٬! مثل خودم !!!
...
این روزها احساس ِ اتول ِ بی فرمان را دارم در سرازیری ِ زندگی !!
نمیدانم من احساس را میکنم یا احساس مرا !در رودخانه ای خروشان در قایقی بی پارو !
آب می بَرَدَم ! یا من آنهمه آب را !
از این دور صدای آبشار را میشنوم ! آبشار ِ غم ! شاید ! غم شار !!!
.......
دور افتاده ام ! در ازلت ! کسی حتی صدایم را نمیشنود !
میگویم : شما در دومید ؟ میگوید : شاید !!!!
میدانم ! میدانم ! هیچ نمی فهمید !! من هم !!!!!!!!!!!!
شروع میکنم !
مادر هنوز در غربت ِ حضورش ایستاده است !
دورم من ! از همه ! تو ! مادر ! آیدا ! حتی ! خودم !
ولی پدر کماکان در جای خود ایستاده است بر روی ِ سینه ام !!!!!!!!!!!!!!
شاخ شده است !!!!!!!!!!!!!!!!!!
انگار عسل در ماتحتم ریخته اند ! چسبیده ام به زمین !
خدا هم در این ایام سرش شلوغ است و پی ِ بازی با ما نیست !!!!!!!
حوصله ی بوق زدن هم ندارد !
آخر تا خشتک زیر ِ وام است ! مبل و مان ِ عرش را عوض کرده !!!!!!!!!
میگویم : نداری خوب نکن !
میگوید : هیچ کس ندارد ! ولی ببین چه بکن بکنی است !!!!!!
..........
پدر عیدی داد به من یک پرتقال ! من هم عیدی به پدر ؛ دادم !!!!
(( دایی جان ناپلئون را دیدم ! مبسوط حالی بردیم !! باز !!!!! ))
یکی بیاید مرا از دست خودم نجات دهد !!!! من دارم خودم را پاره میکنم آخر !!!!!!!!!!!!!!
بوق !
باز هم ! بوق !
( احتمالا این روزها این دفتر خاطرات ما هم به پایان رسد ! نیست که وبلاگهای مستحجن را میبندانند !!)
قمار باز !!
این روز ها تاس زندگی را هرچه میپرتابم تاق است !!!!
انگار اصلا جفت در ذات ما نیست !
حال نوشتم ندارم !
دل چرکینم !
نوروز تسلیت ! و مرگ دوستان در بند !
ای کاش !!
ای کاش میشد تمام ِ لحظ های تلخ زندگی را مثل غبار از روی میز فوت کرد
و دیگر هرگز ندیدشان !
ای کاش میشد خوابید و در طلوع دیگر دوباره متولد شد ، گویی که دیروزی نبوده است از ابتدا !
ای کاش میشد بدون ِ دغدغه عاشق شد ، زیست ، آنگاه مرد !
ای کاش میشد این سکوت ِ سرد ِ لعنتی را با دیگران قسمت کرد تا کمتر آزار دید !
ای کاش میشد دلها کمتر عاشق میشد و بیشتر منتظر میماند !
ای کاش میشد تمامی آه های بلند را به گاه های کوتاه مبدل کرد !
ای کاش میشد راه ِ رفته را برگشت ، و راه ِ نرفتد را هیچ گاه نرفت !!
ای کاش میشد تمام ِ نبودها را به بودن تبدیل کرد و تمام ِ نداشتن ها را داشت !!
ای کاش میشد .... !!!!
...............
دیشب در جنابت با ابرها بودم !!! جماعی کردیم تا صبح ! جایتان خالی !!!!!!!!!!!!
هیچ فکر کردی ؟۱ چرا توی ِ هیچ زمینه ی هنری ۱ چهره ی نو و جوون نداریم؟
موسیقی : شجریان ! ناظری ! شهناز ! کلهر ! کامکارها ! ...
سینما : پرستویی ، انتظامی ، مرحوم خسرو ، علی حاتمی ، نصیریان ، ....
نقاشی : فرشچیان ، شکیبا ، ...
....
چرا ؟ هههه ! من میدونم ! نمیگم تا اینقدر فکر کنی تا تو هم مثل من شی !!!!!!!
...........................
اینروزها اسپند سوری است !
قبلا ها یک روز بود ! ولی حالا یک ماه است !
مادر میگوید : عزیزم ! نرو بیرون ! ترقه میزنن تو سرت !!!!
پدر : بزار بره ! شاید مرد !!!!
گفتم : ما را کشتند پدر ! یادت نیست ! همین حوالی انقلاب بود ! کشتند !
شکاک مرد !!
نه به خاطر اینکه شما دوستش نداشتید ! چون عمرش تمام شد !
خوشا بحالش !
سه نقطه
چرا ؟ چگونه ؟ چه وقت ؟ چطور ؟
و این چنبره ی چتر ِ چینی چه وقت راه ِ هزاران ساله ی عشق را بر سر و رویمان سد کرد ؟
و چگونه هیچ نفهمیدیم از هیچ خیس نشدن های مدام مان از عشق ! از ایمان !!
و چرا ژنده ی پر نگین ِ حکومت ! دیبای ِ انقلابمان را پوشاند ؟
و چرا عشق را کشتیم ؟! زندان کردیم ؟! شکنجه ؟!
و سر ِ هر منبر دینمان را به تاراج نهادند ! و چگونه هیچ نگفتیم ؟!
و کِی این کاکتوس در لای پاهایم رویید ؟!!! و همه را گزید ؟! و چرا من در گزندش نیستم ؟!!!!
مهم نیست !
اصلا مهم نیست کارمان چه اندازه ضعیف است !
مهم ارائه ی مفهوم هدف از دیدگاه ِ ماست !!!
اماله !!!
هیچ شده دماغتو بچسبونی به آسفالت و راه بری ؟ هیچ شده از بیرون یه نگاه کوچولو به خودت کنی؟ هیچ شده از بعد از کلی راه رفتن برسی خونه و زنجیر بشی به نرده های ِ سرد ِ ایوون ! هیچ شده گشنه باشی و به غذا فکر نکنی ؟! تشنه باشی و به آب ! هیچ شده خوشحال باشی و یهو همه ی بدبختیات یادت نیاد ! هیچ شده روز ِ تولدتو توی مترو داد بزنی ؟! هیچ نشده ! میدونم ! نشده ! ........................................ دیروز دیشب شده بود وقتی رسیدم ! پدرم دید ! داد زد : کجا بودی مادر ق.... !! گفتم : رفته بودم به مهمانی ِ خدا ! آخر جشن گرفته بود برای من ! گفت : منم برات هدیه دارم ! بیا بالا ! ایوان را پیمودم ! رسیدم ! به لانه اش ! بوی توتون ِ مانده ! ماهی گندیده ! گلابی !!! میگوید : بشین ! منقل ِ گل انداخته را پیش میکشد ! فوتی میکند مبسوط ! گرم میکند وافور را ! و من ! خیس از خستگی ِ این همه سال ! پیاپی پک میزنم به فیلتر ِ سیگار ! مینالد : تو کی میخوای دست از این خراب کاری هات برداری ! چرا من و اینقدر اذیت میکنی ؟! میگویم : نخ به طناف میره ! سوزن به جوالدوز !!!!!! باز میکند دریچه ی کله اش را ! بوی لجن میدهد ! یاد ِ در ِ روسپی خانه ی اشرف چادری می افتم ! کمربند ! زنجیر ! و من ! مات در ایوان ! دیگر مادر هم نیست ! بیاید ! بنشیند کنارم در سرما ! پتوی سربازی ام را رویم بکشد شاید ! و من گرم از پتو یا مهر ! نمیدانم ! بخوابم ! و برود ! با عجز و زجر ! کلید را بستاند از آن دیو ! باز کند این زنجیر ِ زمخت ِ زندگی را ! گفتم : مادر ! تو چگونه شبها با آن دیو در زیر یک لحاف میخوابی ؟! لبش را گزید ! آیدا هم ! و چه لبهایی داشت ! سرخ ! مثل پرتقال ِ خونی ! و مگر میشود فراموش کرد ! و چقدر تقلا کردم من ! وقتی به فواره ی حوض یخ بسته زنجیر بودم در آب ! و او شعله ور بود ! و چه گرمایی داشت ! و تا شب ! بوی کباب از خانه مان نرفت !
هیچ شده دماغتو بچسبونی به آسفالت و راه بری ؟
هیچ شده از بیرون یه نگاه کوچولو به خودت کنی؟
هیچ شده از بعد از کلی راه رفتن برسی خونه و زنجیر بشی به نرده های ِ سرد ِ ایوون !
هیچ شده گشنه باشی و به غذا فکر نکنی ؟! تشنه باشی و به آب !
هیچ شده خوشحال باشی و یهو همه ی بدبختیات یادت نیاد !
هیچ شده روز ِ تولدتو توی مترو داد بزنی ؟!
هیچ نشده ! میدونم ! نشده !
........................................
دیروز دیشب شده بود وقتی رسیدم !
پدرم دید ! داد زد : کجا بودی مادر ق.... !!
گفتم : رفته بودم به مهمانی ِ خدا ! آخر جشن گرفته بود برای من !
گفت : منم برات هدیه دارم ! بیا بالا !
ایوان را پیمودم ! رسیدم ! به لانه اش !
بوی توتون ِ مانده ! ماهی گندیده ! گلابی !!!
میگوید : بشین !
منقل ِ گل انداخته را پیش میکشد ! فوتی میکند مبسوط ! گرم میکند وافور را !
و من ! خیس از خستگی ِ این همه سال ! پیاپی پک میزنم به فیلتر ِ سیگار !
مینالد : تو کی میخوای دست از این خراب کاری هات برداری !
چرا من و اینقدر اذیت میکنی ؟!
میگویم : نخ به طناف میره ! سوزن به جوالدوز !!!!!!
باز میکند دریچه ی کله اش را !
بوی لجن میدهد ! یاد ِ در ِ روسپی خانه ی اشرف چادری می افتم !
کمربند ! زنجیر !
و من ! مات در ایوان !
دیگر مادر هم نیست ! بیاید ! بنشیند کنارم در سرما ! پتوی سربازی ام را رویم بکشد شاید !
و من گرم از پتو یا مهر ! نمیدانم ! بخوابم !
و برود ! با عجز و زجر ! کلید را بستاند از آن دیو ! باز کند این زنجیر ِ زمخت ِ زندگی را !
گفتم : مادر ! تو چگونه شبها با آن دیو در زیر یک لحاف میخوابی ؟!
لبش را گزید ! آیدا هم !
و چه لبهایی داشت ! سرخ ! مثل پرتقال ِ خونی !
و مگر میشود فراموش کرد !
و چقدر تقلا کردم من ! وقتی به فواره ی حوض یخ بسته زنجیر بودم در آب !
و او شعله ور بود ! و چه گرمایی داشت !
و تا شب ! بوی کباب از خانه مان نرفت !
غلیان !!!!
... و کدامین آفت ، سبز درخت ِ نوبهار ِ میهن پرستی و انسان گرایی را به خشک شاخه ی پوسیده ی خودپرستی پژمرد ؟! و مگر شکم پرستی اولین گناه ِ مذهب ِ من نبود ؟! و چرا مبدل به بزرگترین ِ لذات ِ وجود ِ من گردید ؟! و کدامین سد ِ ثقیل ، رودخانه ی خروشان ِ وجودم را به گندابی مرداب گونه واگردانید ؟! و چرا شهوت در تمامی لحظه لحظه ی عمرم از من به دور نیست ؟! و مگر من ، خلاصه در تن ِ تودرتوی ِ تنهایم شده ام ؟! و آن تراوش ِ تلخ ِ افکارم کو ؟ و کدامین دزد ِ دانا به گنجینه ی قلبم زد !؟ و کودکیم را با تمام هستی از من ربود ! و چطور این احساس زشت و کپک زده را باخود نبرد ؟! و چرا هیچ کس جلویش ! جلویم ! جلویمان را نگرفت ؟! و مرا رها کردند در من ! و کِی ، حد ِ جاده ، حریم جنگل را کرم گونه خورد و نادیده گرفت ؟! و چرا یادمان نیست دیگر ، پیوندمان را با گیاه ، گل ، حیوان ، عشق ، هوا ، نور ، بشر !!! و چگونه همه را از یاد برده ام !! و چرا چشمان ِ به زیر افکنده ام هیچ نمیبینند ! جز آلتم ! آلاتمان ! عوامل ِ لذت ! و مگر عشق نبود در زیر باران رفتن ! بدون چتر ؟! و که بود که گفت : چشمها را باید شست ! جور ِ دیگر باید دید ! ؟ و چرا ما شستیم ! و چگونه نپرسیدیم با چه ؟! با سیاه آبی فاضل ! گندابی پلشت و زشت ! و جور ِ دیگر دیدم سهراب جان ! جور ِ ناجور !!!!! بسیار هم نظاره گر بودیم ! ولی این بود ؟ انتهای ِ نصیحت ِ تلخ ِ تو ؟! << اشکی نیست ! آهی نیست ! مینشینم لب جوی ! من نمی بینم دیگر ! گذر ِ عمرم را ! من فقط میبینم ! تک و توکی بی چیز ! من فقط میبینم ! نیم سیگاری خامُش ! ماتیک وار ! که مرا بُرد در امواج خیال ! و در این ویل ِ وجود ! میگردم ! میگریم ! عشق کجاست ؟! نور فُرقانی چند؟!!!! تو بیا ! باز بیا ! که در اینجا همه ارباب ِ زمین اند و هوا ! نه دگر ابری ست !!! هر روز آفتابی ! آفتابی سوزان ! که به مامیگوید : " چه اگر باشید خوب ! جهنم اینجاست " >> " A.M "
و مگر شکم پرستی اولین گناه ِ مذهب ِ من نبود ؟!
و چرا مبدل به بزرگترین ِ لذات ِ وجود ِ من گردید ؟!
و کدامین سد ِ ثقیل ، رودخانه ی خروشان ِ وجودم را به گندابی مرداب گونه واگردانید ؟!
و چرا شهوت در تمامی لحظه لحظه ی عمرم از من به دور نیست ؟!
و مگر من ، خلاصه در تن ِ تودرتوی ِ تنهایم شده ام ؟!
و آن تراوش ِ تلخ ِ افکارم کو ؟
و کدامین دزد ِ دانا به گنجینه ی قلبم زد !؟
و کودکیم را با تمام هستی از من ربود !
و چطور این احساس زشت و کپک زده را باخود نبرد ؟!
و چرا هیچ کس جلویش ! جلویم ! جلویمان را نگرفت ؟!
و مرا رها کردند در من !
و کِی ، حد ِ جاده ، حریم جنگل را کرم گونه خورد و نادیده گرفت ؟!
و چرا یادمان نیست دیگر ، پیوندمان را با
گیاه ، گل ، حیوان ، عشق ، هوا ، نور ، بشر !!!
و چگونه همه را از یاد برده ام !!
و چرا چشمان ِ به زیر افکنده ام هیچ نمیبینند !
جز آلتم ! آلاتمان ! عوامل ِ لذت !
و مگر عشق نبود در زیر باران رفتن ! بدون چتر ؟!
و که بود که گفت : چشمها را باید شست ! جور ِ دیگر باید دید ! ؟
و چرا ما شستیم ! و چگونه نپرسیدیم با چه ؟!
با سیاه آبی فاضل ! گندابی پلشت و زشت !
و جور ِ دیگر دیدم سهراب جان ! جور ِ ناجور !!!!!
بسیار هم نظاره گر بودیم ! ولی این بود ؟
انتهای ِ نصیحت ِ تلخ ِ تو ؟!
<< اشکی نیست ! آهی نیست !
مینشینم لب جوی ! من نمی بینم دیگر ! گذر ِ عمرم را !
من فقط میبینم ! تک و توکی بی چیز !
من فقط میبینم ! نیم سیگاری خامُش ! ماتیک وار !
که مرا بُرد در امواج خیال !
و در این ویل ِ وجود ! میگردم ! میگریم !
عشق کجاست ؟!
نور فُرقانی چند؟!!!!
تو بیا ! باز بیا ! که در اینجا همه ارباب ِ زمین اند و هوا ! نه دگر ابری ست !!!
هر روز آفتابی ! آفتابی سوزان ! که به مامیگوید :
" چه اگر باشید خوب ! جهنم اینجاست " >>
" A.M "
RSS